شهریورماه هرسال، یادآور آزادی از بند اسارت عزیزی است که در مهرماه سال 59 از پایگاه همدان هواپیمایش به پرواز درآمد و10 سال بعد در24 شهریور ماه سال 69 در همان پایگاه از دوش همرزمانش به زمین فرود آمده دفتر ماموریتش را امضا نمود و نوشت، اینک پس از ده سال هواپیمایم بر زمین نشست و ماموریتم به خوبی به پایان رسید.
رضا مفقودالاثرو اسیر شد تا آزاده باشد همو که در دوران اسارت ده ساله اش سختی ها و شکنجه ها را برای اعتلای اسلام و وطن به جان خریدو به گفته خودش دفاع از وطن و ناموس برای رضای خدا را سر لوحه اعمالش قرارداد رضا برای رضای خدا ،دفاع از ناموس و خاک وطن جنگید.
او خلبان آزاده ای بود که نامش را عقابی رها شده از بندها می نامم چرا که در عرض 4 ماه از دو بند رها شده و بسوی حق به پرواز درآمد ، بند اسارت و بند دنیای فانی. 24 دی ماه همان سال یادآور تلخ آزادی از بند دنیایی اوست که پرواز ابدی را آغاز نمود.
تو که پس از ده سال اسارت و شکنجه دژخیمان بعثی عراق هواپیمایت دوباره بر فراز آسمان وطن به پرواز در آمده بود چه دیدی که چنین زودپرواز را بر قرار ترجیح دادی؟
هر روز عبور خاطرات، تو را در خاطرم تداعی میکند. لحظههای شیرین گذشته است، با تو بودن برایمان چه سعادتی بود. حتماً آن روزها را به یاد داری که پای سفره افطار مینشستیم. چقدر زود سفرهمان معطر به نام و ذکر الهی میشد، به خاطر داری که به چه شوقی روزه داری و نمازخواندن را به من آموختی و آن را چون امانت مقدس به من سپردی، حالا که بر سجاده نیایش میایستم احساس میکنم که در کنار تو قامت بستهام، میدانم که تو رفتی تا نماز برایمان بماند، دنیا برای تو حقارت تلخی بود که نتوانست عظمت روح تو را درک کند. تو به آسمانها پیوستی و ندا سر دادی که چنین قفس نه سزای چون من خوش الحانی است، روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم. تو باید میرفتی. تو عاشقی بودی که به وصال میاندیشیدی رضای عزیز تو نیستی و خاطرات شیرینت انیس جاودان ماست اما راستی تو در آن سوی مرزهای خاکی، در ملکوت عشق چه دیدی که در ترک هستی درنگ نکردی وما خاکنشینان را در حسرت خویش واگذاشتی....